سوگ
سوگ یک احساس، یک عاطفهی گذرا نیست؛ یک وضعیت است. همانگونه كه انسان در عشق غرق مى شود در سوگ هم گم مى شود. بخشی از آن میشويم و بدن و نفسِ مان تسخير مى شود. با سوگ نمیتوان مذاکره کرد. از کار كردن باز مى دارتت همانگونه كه عزاداران كارى جز شركت در «عزاداری» نمىکند. سوگ میآید و در درونمان ساکن میشود.
نفسات، حرکتت، هویتت را تعیین میکند. وقتی سوگ تو را دربر میگیرد، دیگر همان انسانِ پیشین نیستی — وضعیتی مقدس، جانسوز و عمیقاً پرشور؛ مثل آتش ترین عشق در تجربهی انسانیِ انسان با انسان.
این ماهها همهی ما ایرانیان در سوگ هستیم. موجهای این اندوهِ سوزان از بدنهایمان عبور میکند، فارغ از اینکه در کجای این کرهی خاکی زندگی میکنیم. حتی آنان که بهگونهای خوشخیالانه از احساست دور هستند، نمیتوانند از طوفان این اندوه بگریزند؛ اندوهی که از هشتم و نهم ژانویه روحِ ملت ما را دربر گرفته است. این دو روز، تاریکترین روزها در تاریخ ایران از زمان چنگیزخان بودند؛ روزهایی که دستکم ۵۰ هزار، و شاید نزدیک به ۹۰ هزار ایرانی — عمدتاً جوان — با سلاحهای نظامی کشته شدند، زمانی که میلیونها نفر بار دیگر به خیابانها آمدند و پایان این رژیمِ ستمگر و آدمکش را طلب کردند؛ رژیمی که ۴۷ سال
است خاک و جانِ ایران را اشغال کرده است.
این پیکرهای بیجان و خونِ رگههای كه بر خیابانهایی که در آنها بزرگ شدهایم ريخته شده، با ما چه میکنند؟ ما ایرانیان در تاریکی فرو میرویم؛ در اندوهی غیرقابلتصور که ما را در نومیدیِ فلجِ مطلق میکند. چندین هفته ما در خارج از ايران هیچ ارتباطی با عزیزانمان در ایران نداشتیم، زیرا رژیم تمام راههای ارتباطی را قطع کرده بود. مدام از خود مى پرسيديم آیا زندهاند یا مرده؟ در زنداناند و زیر شکنجه، ضرب و شتم یا تجاوز تا مرگ؟ دیدن ویدیوهای معترضانِ کشتهشده قلبمان را میشکست، و همزمان آسوده میشدیم که چهرهای آشنا میان آنان نیست. برای هیچکس آرزو نمیکنم حتی بتواند تصور کند که چنین حسی چگونه است.
اما در این هفتهها، آنچه بیش از همه قلبم را دریده، شیونِ مادران بوده است. مادرانی که در لباسها و کمدهای باقیماندهی فرزندانشان میخزند و ناله میکنند، در حالی که بوی آشنای تنِ فرزندشان را پیش از آنکه در اقتدارِ زمان محو شود، استشمام میکنند. مادرانی که هر شب از بالکنهایشان فریاد میزنند، سرنوشتشان را از خدا میپرسند و از سوزِ دل چنان شیون میکنند که گویی میخواهی گوشهایت را از سرت جدا کنی.
و سپس دیدین مادران و پدران و خواهران و برادرانی را که در مراسم خاکسپاریِ عزیزانشان، حيران و عاشقانه میرقصند. مراسمهایی سرشار از موسیقیِ شاد و رقص، در میان عزیزانِ داغدار. اگر گمان میکنید این رسمی عجیب و غریب در ایران رايج است، باید ناامیدتان کنم — چنین نیست. هرچند سینهزنی و حرکات سر بخشی از برخی آیینهای سنتی سوگواری است، اما این رقص چیز دیگری است. این یک کنشِ مقاومت است. اعتراضی است که به گورستان و مراسم نیز کشیده شده است. بدنِ این مادران در سوگ به رژیمِ آدمکش میگوید: لذتِ دیدنِ اندوهم را به تو نخواهم داد. خواهم رقصید، جشن خواهم گرفت، بدنم را در شادی غرق خواهم کرد، در حالی که قلبم از اندوه میسوزد. صحنههای این ویدیوها چیزی کمتر از هنر نیست؛ جانسوزترین، واقعیترین جلوه شعر که میتوان شاهدش بود. تجرّبه تلخى این روزها حتی فراتر رفتهاند؛ پدران و مادران در چهلم و خاکسپاریِ عزیزانشان مراسم عروسی برپا میکنند.
«میپرسی عروسِ پسرِ عزیزم کیست؟
میگویم: بانوی ایران.»
تماشای عزیزانی که با لباس سیاه شیون میکنند، در حالی که دیگران با لباس سفید در جشن میرقصند و قند بر سر سفرهی سپیدِ عقد [آیین عروسی] بالای مزارِ عزیزشان میسایند، از جانسوزترین و زیباترین صحنههایی است که در زندگیام دیدهام.
بارها و بارها، چه در خیزش «زن، زندگی، آزادی» ۱۴۰۰ و سرکوب پس از آن، و چه اکنون، میبینم که مردمم برمیخیزند، فرو میافتند، واکنش نشان میدهند، مقاومت میکنند، فوران میکنند و از خلال جانِ شاعرانهی ایران انقلاب میآفرینند. هیچیک از اینها مفهومی، طراحیشده یا برنامهریزیشده نیست؛ این تپشِ خام، ناب و بیواسطهی ایرانی است — عشقی که از درون این رژیمِ فاسد، زندگیِ نو میآفریند.
ما ایرانیان میدانیم چگونه در تاریکترین دوره انسانیت، زیبایی بیافرینیم. این میراث ماست، تاریخ ما.
—-
نَفَس، استخوان، خون: ایران همان بدن است
اگر به نوشتههایم دقت کرده باشید، بدن را در آن حس میکنید — گوش ، جون، اشک، عرق و خون. از ميان این تجربهها دریافتهام که پیوندِ عمیقم با دنياى خاكى بیش از هر گرایشِ عرفانی، از میراثِ ایرانیام میآید. ایرانی بودن از ما میخواهد. ارزشهاى ايرانى را تجسد كنيم
ايران جایی ست که در دلِ زیبایی و رنج، به فضاهای تاریک و نورانى تن و وطن كشيده میشویم.
. و بهگونهای، در جایی، روحِ ایران در سلولهای ما زندگی میکند، هزاران سال تاریخ و هویت را در هر کجای جهان که باشیم زنده میكند ، هرچند سالها در تبعید بوده باشیم.
«منِ ایرانیم و ایران تن من است» — این جمله را اخیراً در یک ویدیوی شاعرانه در اینستاگرام خواندم.
این پیوند حتی در زبان نیز حضور دارد: «وطن» واژهای عربی برای سرزمینِ مادری است و «تن» واژهای کهنِ ایرانی برای بدن. گرچه از لحاظ ریشهشناسی نسبتی ندارند، در شعرِ گفتار با یکدیگر همصدا میشوند. وطن، تنِ ما است
ما با نقشهای ظریفِ سرزمینمان که در تار و پودِ بدنمان تنیده شده، سفر میکنیم.
این دلتنگی در آغاز مثنویِ مولانا نیز به گوش میرسد؛ او که خود مهاجری در ترکیه بود و از خشونتِ چنگیزخان گریخته بود.
درست است كه مولانا شعرهايش در بیانِ تجربهی عرفانیِ اشتیاق به خداوند است اما نمیتوان بدنِ ایرانیِ مولانا را از تجربههای عرفانیاش جدا کرد. او نیز در زمانهی خود در تاریکیِ سوگِ سوزان فرو رفته بود، هنگامی که صدها هزار ایرانی به دست مغولان قتلعام شدند. به همين دليل است كه مولانا همچنان به زبانِ مادریِ محبوبش مینوشت، با وجود اينكه در جوانى از ايران رفته بود با مهاجرت خو نگرفته بود. و همین، جدایی از شمسِ محبوبش را برایش تجلى تر، زیستهتر و خونینتر میکرد.
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش
— مولوی
برای بسیاری از ایرانیانی که میشناسم، این پیوندِ صمیمیِ زمین، روح و بدن حقیقت دارد. ایران در خون و استخوان ما زندگی میکند؛ رودهای شاعرانهاش در رگهایمان میجوشند، کوههای باشکوهش در قلبهایمان سر برمیآورند، اسطورهها و افسانههای کهنش ستونهای استخوانیِ بدن ما هستند — بارها و بارها به آنها بازمیگردیم. هرقدر هم نیروی اشغالگر سپاه پاسداران تلاش کرده فرهنگ ما را محو کند، موفق نشده است. ایرانیان همچنان با سرزمینشان و بیش از آن با روحِ ایران پیوند دارند.
چه چیزی ما را به چنین ژرفى به زمین پیوند میدهد که بدنهایمان، حتی هزاران کیلومتر دورتر، هنوز با اشتیاقِ وطن میتپند؟ من بخش بیشتری از زندگیام را در دشتهای هموار هلند گذراندهام، اما کوههای ایران در بدنم زندگی میکنند — در خوابهایم، در بدنِ خیالیام. روحِ شاعرانهی ایران ناخواسته در من حرکت میکند، در جنبش، در کلمات، در اشتیاقِ عظیمِ دل.
اگر ضربان قلبم عطری داشت، عطر زعفران بود؛ گلی که حقیقتاً بیرون از خاک ایران نمیبالد، گلی که از صدور و کاشتهشدن در جایی دیگر سر باز زد، گلی که بر بومیبودنش پافشاری میکند. همانگونه که روحِ گلِ زعفران چنین است، فردوسی دربارهی این پیوندِ حسی و جسمى ایران در مهمترین اثر فرهنگی ما نوشت؛ اثری که اسطورهها، افسانهها و نمادهایمان را در برابر فتح و استعمار عربی/اسلامی و تلاش برای محو زبان و فرهنگ باستانی ایران حفظ کرد.
این نوشته را با بیتِ او به پایان میبرم، پاسخِ پرسشم را به رازِ بانوی محبوبمان، ایرانبانو، میسپارم — یا شاید به شما، آن روز که سفر کنید و در شکوه و زیباییِ سرزمینِ محبوبمان غوطهور شوید.
به امیدِ ایرانی آزاد.
“چو ایران نباشد، تنِ من مباد
اگر ایران نباشد، تنِ من مباد”
هموطنان عزیزم،
لطفاً مرا ببخشید اگر فارسیام چندان خوب نیست و برای ترجمه از هوش مصنوعی و همچنین از دوستان کمک گرفتهام. این متن در اصل برای غیرایرانیان نوشته شده بود، اما خواستم آن را با شما عزیزان نیز به اشتراک بگذارم.